بچه محل نقاش ها ۳ (زمانی که هم سفر ونگوگ بودم)
زمانی که هم سفر ونگوگ بودم جلد سوم از مجموعه بچه محل نقاش ها نوشته ی محمدرضا مرزوقی است که در کودکی دوست داشت نقاش شود ولی به قول خودش نویسندگی فریبش داد.
گزیده ای از کتاب بچه محل نقاش ها ۳ :
همان طور که زُل زده بودم به آسمان گفتم: چه آسمون زیبا و ترسناکی! مثل قیامت می مونه! ونگوگ نگاهی به آسمان انداخت و وقتی متوجه من شد، بی اختیار دست هایش شل شد و همان نزدیکی من روی زمین دراز کشید و زُل زد به آسمان. از فراز نگاهمان می توانستیم شهر را ببینیم و چراغ ها که همچنان می سوختند و روشنی می دادند. اما انگار هیچ نشانی از هیچ جنبنده ای نبود. گفتم: ولی چقدر زیباست.
وینسنت پرسید: چی؟
تنهایی ترسناکمون زیر آسمون. آدم فکر می کنه هیچ کس رو نداره اما باز هم دلش به یه چیزی قرصه.
وینسنت روی یک دست نیم خیز شد و به من نگاه کرد. من هم برگشتم سمتش. گفت: تو خوب بود جای من تو کلیسا موعظه می کردی.
خندیدم و گفتم: اون وقت به جای تو من رو اخراج می کردن.
من باید نقاشی کنم.
الان؟
بله. الان. نیاز به یه کم نور دارم.
بلند شد و مشغول جفت و جور کردن وسایلش شد. تازه رخوت و سستی به تنم خوش نشسته بود، ولی اجبارا بلند شدم که کمکش کنم.
پیشنهاد ما بچه محل نقاش ها ۷: زمانی که هم بازی پولاک بودم
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.